تبليغاتX
نخلستان

نخلستان



"هدف چیست؟ .. مقصود چیست؟ .. خدا کیست؟ .. راز چیست؟ .. عشق کیست؟"*

چه اندازه زیبا نوشت ... اینگونه بود، آری ...

      "همه را .. من .. همه را .. در؛
                                                    زلالِ اشکِ چشم‌هایِ مهربانش دیدم"*؛
       همه را از عمقِ زیبایِ نگاهش خواندم؛
                                                   همه را از لطیفِ گرمایِ دست‌هایش فهمیدم؛

آری؛ "همه را ... راز را ... عشق را ... و خدا را"* ....

چه اندازه زیبا نوشت"*" روزی ... او که دست‌هایش همه، شعرهای نگفته‌ام بود ...


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:46  توسط نسترن خادمی  | 

 جشنِ شادِ رنگ و نـور ..
                                 شـب ..
                                            و .....                                 
      


.. و قایقرانی که نمیدانم در اندیشهء چیست؟!..  و قایقرانی که خسته است انگار .. و تـنها ..
 
و در فکر عبور است شاید .. و .....

پ.ن:
عکس، کارون. فروردین ماه نود و یک
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:40  توسط نسترن خادمی  | 

از صبح همین طور بود. به محض بیدار شدن، صبح به خیر گفته بودم. خنده ام گرفته بود. اما وقت چای ریختن هم دو استکان چای ریختم. این بار کمتر خندیدم. توی کوچه اولین باد پاییزی داشت می وزید. یاد دگمه لباست افتادم که خیلی وقت پیش گم شده بود. گفتم باید زودتر لباس گرم بخریم. عابری که صدایم را شنیده بود، زیر لب خندید. پسر بچه ای داشت از مدرسه برمی گشت. لی لی کنان داشت راه می رفت و ترانه می خواند. گفتم: "چه شور و شوقی! می بینی؟" ظهر قبل از آن که سوار اتوبوس شوم قدری مکث کردم. در را نگه داشته بودم. شرط ادب بود که تو اول سوار شوی. عصر توی اتوبوس آن ته را نگاه می کردم. نگران بودم جا برای نشستن پیدا کرده ای یا نه. غروب رنگ نارنجی آفتابی که داشت پشت برج های بلند فرو می نشست، آسمان روبرو را مثل نقاشی آبرنگ بچه ها کرده بود. گوشه آسمان را با دست نشان دادم و این را با صدای بلندگفتم.
شب دوباره حواسم پرت شد و دو استکان چای ریختم.این بار اما گریه کردم. تنها نبودم امروز،با من بودی همه جا...

پ.ن: داستان کوتاه، ناصر کرمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط نسترن خادمی  | 



عکس: بابک دیناروند

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
  دور خواهم شد از اين خاك غريب ...
                                                                    "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط نسترن خادمی  | 



مشتاقانه می دوید .. تا بادبادکِ سپید و شادمانیِ چسبیده به نگاهش را وقتِ دوخته شدن به چشمان پسرک، هدیه اش کند ... /
باد، اما از دستان کوچکش می گیرد، بادبادک را... و شادیِ کودکانه اش را ... /
پسرک، ایستاده، نگاهش به بادبادکی که در باد می رود ...
... راستی؛ اما ... نگاهش، آن شادیِ تهِ چشمانِ دخترک را، دید؟! ، قصهء چشمانش را فهمید؟!...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:50  توسط نسترن خادمی  | 



بهار ... و حس تازگی، زندگی ... و بهانه ای برای شروع؛ شروعی دیگر، آغازی دوباره؛ نو شدن ...

   من آن نو شدنی را دوست دارم که بارانِ بهارش ببارد بر فکرم
         نسیم دلنوازش، بنوازد دلم را ...
           و خورشید تابانش، روشن کند جانم را ...

       تا باران شوم ، ببارم ...
       خورشید شوم ، بتابم ...
       و زمین ...
 زمین شوم ... برویم . برویم سبز ... جوانه شوم .. و بی ترسِ تبر .. درخت شود، درختِ "من" ...
          و شکوفا شوم ...

 و شکوفا شود در نور، "من" ... و بهارست حالا ... بهارِ "من"


پ.ن: الهام از نوشته "بهار انسانی" از دوست گرامی آرش دیناروند


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:15  توسط نسترن خادمی  | 

 یک دشت ... تک درخت؛

ای مهربان تک درختـم، با تو سخن می گویم!
"بسان ابر که با توفان؛
 بسان علف که با صحرا؛
 بسان باران که با دريا؛
 بسان پرنده که با بهار؛
 بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد"* ...

  ای تک درختـم؛ تنگ است دلـم ...
 

    
عکس: سام باورصاد
 
تک درختِ دشتِ دلـم؛ دلـم را به سرشاخه هایت گره می زنم، تا همیشه در باد با تو به رقص آید..
بدین سان، اینگونه یادت با من می زیید...


پ.ن1: تک درخت
پ.ن2: " * " : شاملو
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 18:5  توسط نسترن خادمی  | 

زندگی پُر است از لحظه هایی با بو و رنگ و عطرِ بهشت..
گاهی بهشت را می شود میانِ وسعتِ یک اندیشه ، پاکیِ یک احساس بنا کرد..
می شود بهشت را گاه ، در نقشِ مهربانِ یک لبخند پیدا کرد ...

و گاه همان تمامِ شوقِ لحظهء دیدار من است با تو ...



عکس: سام باورصاد

بهشت ، گاهی ، جایی میان درکِ عظمتِ یک زیبایی ست؛ در درکِ شگفتی هایِ همین دنیا ،
در درکِ زمین ،
در فهمیدنِ گل ، سبزه ، درخت و آب ...
بهشت را می شود گاهی لابلایِ گلبرگِ گلی بویید ، در شیرینیِ طعمِ یک دانهء گیلاس چشید و در سمفونی شادِ گوسفندانِ یک دشت شنید؛
و آن را با سپیدی یک پَر ، سبزیِ یک برگ ، سرخیِ یک گل و فیروزه ایِ دریاها نقش کرد؛
بهشت را می شود در عبورِ ظریفِ شاپرکی از رویِ گلی ، در
بال زدنِ یک پرنده معنا کرد؛
بهشت ، گاه رقصِ شادمانهء ابر و خورشیدست ، در آب
یِ بی انتهایِ آسمان؛
بهشت شاید در لحظهء روییدن یک دانه ، انتشارِ درخت در نور است؛

می بینی! بهشت شاید ، همین جاها ، نزدیک توست ...


عکس: فرید ثانی


عکس: بابک دیناروند

عکس: فرید ثانی


" و کاش می‌دانستی بهشت همان قلب توست" * ...

پی نوشت1 :
پس به قول سهراب ، " آب را گِل نکنیم ؛ گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم ؛ بر رویِ قانونِ چمن پا نگذاریم ، روشني را بچشيم و در نبندیم به نور  ... " ، در نبندیم به رویِ این همه زیبایی ، در نبندیم بر ادراکِ شگفتیِ این هستی ، در نبندیم بر این همه بهشت ...

پی نوشت2: * "عرفان نظر آهاری"
                                                         
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:22  توسط نسترن خادمی  | 

کلمه ها ؛ واژگان ، قدرت دارند .
کلمه ؛ زنده هست . کلمه ؛ شور است ، شوق است ، اشتیاق است . مهر است ، نور است ، عشق است ..
کلمه ؛  زنده می کند ، خلق می کند ، می آفریند ، عاشق می کند ..
کلمه ؛ زندگی می کند . کلمه می میرد .. نگذاریم که بمیرد ، که بمیرند کلماتی که نور هستند ، اندیشه هستند ، مهر هستند و احساس و  عشق ...

"زیبایی" ، یک کلمه است . "مهربانی" یک کلمه  . "دوست" یک کلمه  . "مادر" یک کلمه . "خدا" یک کلمه . کلمه ، کلمه ، کلمه ها ..
رازی ست در کلمه ها . خاطره ای ، معنایِ ژرفِ عمیقی ، دنیایِ ارزشمندِ وجودی ..
دریابیم معنایِ عمیقِ یک "کلمه" را .. 


عکس : بابک دیناروند


"نخلستانِ" من ، تنها یک کلمه است ؛ یک کلمه ام اما دنیایِ شگفتِ خاطره هاست ، پُر است از حسِ لطیفِ شکفتنِ یک غنچهء گل ، پُر است از نوازشِ پُر مهرِ نسیم ، پُر است از شور ، از شوق ، از مهر ، از عشق ..
" پُر است از نور ، از شن ، از دار و درخت ، پُر است از راه ، از پُل ، از رود ، از موج ، پُر از سایهء برگی در آب
 و چه تنهاست" * ، چه تنها ...

بوسه می زنم قلمی را ، دستی را ، اندیشه ای ، وجودِ نابی را که زنده گردانید ، به پرواز درآورد کلمه هایم را ...

پی نوشت :  این قسمت ، " * " : از شعر سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:41  توسط نسترن خادمی  | 

حسِ شورانگیزِ بودنت ، لمسِ زیبایِ حضورت ؛ حکمِ پناهی ست امن ، گرم و مهربان ؛
برایِ آن پرندهء کوچکِ گم کرده آشیانی ، در سرمایِ سختِ فصلِ سرد ...

"ای نمی دانم!
              هر چه هستی ، باش!
                                         اما باش" *



پ . ن : * عنوان ، الهام گرفته از شعر "هر چه هستی، باش!" ، از قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:32  توسط نسترن خادمی  |